تبليغاتX
اینجا ، سکوت می شکند

اینجا ، سکوت می شکند

وقتی می بینی هیچ کس نیستی و دیده نمی شوی، مجبور هستی بنویسی. بنویسی: هی! من "هستم" باور کن

تهرانگی....

۳۴ روز دیگه که صبر کنم، همین موقع ها، احتمالا تو ترافیک هستم و یه دستم به گوشی بابام که داره تند تند شماره ی خونه ی مامان بزرگ بابابزرگ ها و عمه و خاله ام رو می گیره و اون یکی دستم گوشی خودم که دارم به دوستام اس ام اس میدم... فقط این ۳۴ روز بگذره...فقط ۳۴ روز...

اون روز، روزی هست که تمام پرسنل پرواز، کارکنان فرودگاه و حتی راننده تاکسی که ما رو به خونمون میبره به دیوونگی من یقین می آره و من چقدر این حس دیوانه گی برای "خونه"  رو دوست دارم... چقدر

...

۳۴ روز دیگه، درست در پنج شنبه شبی، دوباره نفس هایم بوی خوش تهران را، مزه مزه می کنند...

....

۳۴ روز دیگه، هواپیما میشینه روی زمین. تا متوقف شدن کامل هواپیما هم صبر نمی کنم حتی... بلند میشم، موبایلم رو روشن می کنم و زنگ میزنم به مادر بزرگم
"مامانی، ما رسیدیــم"

*****

دقیقا یه روز قبل از یه امتحان خیلی مهم، من رفتم لپ تاپ قدیمیم رو از بالای کمدم برداشتم، از تو جعبه ی خاکیش درش آوردم که بشینم چت هیستوریش رو بخونم... میخواستم بگم اینطور آدمی هستم

****


نور کم، ماکارونی خوش مزه روی میز، بابا گیتار میزنه، مامان میخونه... "ای که تویی همه کس ام..." زندگی بهتر از این لحظه، دیگه چی میتونه داشته باشه؟

****

تغییر گاهی خیلی خوبه... برعکس شخصیت و وجودیتم که در کل در حال گیر دار با تغییرات هست، زندگیم به شدت نیازمند تغییر هست. و من، از تغییرات خیلی وقت هست که دیگر نمی ترسم.

****

امتحانات...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط س ا ی ه  | 

در حسرت عیدی هستم که دو سال است نیامده است. یعنی دیگر دوسال است که سال م نو نشده است. یعنی هفت صد و سی روز است که منتظر سیصد و شصت و پنجمین روزِ سالی هستم که نویی و تازگی و عید را برایم بیاورد باز هم نمیشود. دو سال است که هیچ چیز نو نمیشود.

*

دغدغه ی این روزهام شده است دغدغه انداختن در دل خودم. نشستن، مسئله ساختن، تلاش در حل، ناموفقیت، نا امیدی... و تکرار همین پنج کلمه ی تکراری... دغدغه ی روزهای من شده فکر کردن به نشدن ها. فکر کردن به بد شدن، بد بودن ها.

*

فیلـــم طهران، تهران! در این شرایط، خیلی خوب بود. در به موقع ترین شرایط ممکن دیدمش و عاشق لحظه لحظه ی قسمت اولش شدم. 

فیلـــم اینجا بدون من. عالی بود.

فیلم Hugo! به شدت خوب و زیبا بود. از همه لحاظ.

*

"جدایی نادر از سیمین" که اسکار گرفت، گریه کردم. با تک تک موفقیت هایی که کسب کرد، شادی کردم... از این که اسم "ایران" به خوبی در جایی مطرح میشد در پوست خودم نمی گنجیدم. از این که میدیدم همه ی ایرانی ها به هم تبریک یک موفقیت دست جمعیِ ایرانی را می گویند شـــاد بودم. 
سه روز بعد... در مدرسه... قرار بود سی نفر ایرانی دور هم جمع شوند برای همکاری در اجرای یک برنامه. پانزده نفر آمدند... ده نفر، هفت.... و دیروز، بعد از گذشت حدود دو هفته، اون برنامه با همکاری فقط سه نفر، اجرا شد.
هه. اصلا چه اشکالی دارد که اون سه نفر، زیاد تمرین و هماهنگی برای اجرا نداشتند؟ اشکالش در اینجاست که آن ها، فقط سه نفر بودند از بین سی نفر. ســـه نفر

*

بلیزی رو که باهاش رفتم چهارشنبه سوری هنوز نشُسته ام. روی میزم گذاشته ام تا بوی دودِ آتیشِ اون شب تا مدت ها تو دماغم باشه... تا به خودم اجازه ندم که بگم هیچ نشونه ای از نو شدن سال نمیبینم.

*

هفت سین خانمان یک سین بزرگ کم دارد... "سبزی" دور هم بودن را... سبزی دور هم بودن را کم دارد

*

این روزها مثل اینکه باید درس هم بخوانم... مثل اینکه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/28ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط س ا ی ه  | 

هوای مه آلودِ صبح، همراه با باد که زیر موهات می زنه، با نامجو که میخونه، ساعت هفت صبح... یک شروع عالی برای یک روز سخت و خسته کننده تو مدرسه

*

سه سال پیش، وقتی تازه داشتم تو ادبیات پارسی چیزی می شدم، اومدم اینجا! انگلیسیم در حد خیلی ضعیف، شروع کردم به فرانسه یاد گرفتن. دو سال انگلیسی خوندم و فرانسوی یاد گرفتم. اومدم تهران، به معلم انگلیسیم به جای yes می گفتم Oui! برگشتم اینجا و به همه معلمام گفتم "بله"! فرانسه رو گذاشتم کنار بعد از دو سال و رفتم سراغ اسپانیایی. حالا من رو فرض کنید که یه انشا به زبون اسپانیایی مینویسم که تمام and هاش رو که باید "y" بنویسم به اسپانیایی، مینویسم "et" که فرانسویش هست... 
و سر کلاس بجای این که بگم yes، می آم که سنگ تموم بذارم و بگم "si" که به جاش می گم بله! خلاصه اینقدر قاطی کردم این روزا...

*

یه درسی داریم به اسم تئوریِ دانش یا علم (Theory of Knowledge). اگه بخوام خیلی دقیق تعریفش کنم چیزی تو مایه های فلسفه هست. راجع به چرا ها، چطور ها و چه ها صحبت می کنه. در یک کلام، یک چیز معرکس. یکی از دلایلی که خوشحالم که الان دارم اینجا دست می خونم، وجود همین درس بین درس هام هست.

*

تهران که بودم، سخت ترین کار برام این بود که فکر کنم چه رشته ای میخواام بخونم، اینجا باید فکر کنم چی بخونم، کجا بخونم (انگلیس؟ کانادا؟ آمریکا؟ تهران حتی؟)، چه جوری بخونم و خیلی چیزهای دیگه.... خلاصه. بلاتکلیف مونده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط س ا ی ه  | 

شاید مثل سارا که نمی نویسه چون نمیخواد این همه خوبی ها و خاطره های تلخ برن تو پست های قدیمی تر و قدیمی تر و قدیمی تر و کم کم محو بشن، من هم نمینوشتم - واسه ی دو سال - چون میترسیدم فراموش کنم. میترسیدم فراموش کنم تمام سال های قبل از دو سال پیش ام رو.

*

هفده سال و هفت ماهگی لحظه ی جالبی از زندگی هست. یعنی تو به اندازه ی یه آدم هجده ساله "آدم بزرگ" هستی و به اندازه ی یه آدم هفده ساله هنوز در روزهای زیبای کودکیت سیر می کنی. و همین روزها میتونن به همون اندازه ی جالب بودن، سخت هم باشن. من تو اون سخت هاشم. تو همون روزهایی که بار ها در روز به خودت نگاه می کنی و میبینی که نیستی و شاید بد تر این که هیچ وقت نبودی. 

*

کتاب نمیخونم. هیچی کتاب نمیخونم. یعنی ساعت ها این کتابِ سنگین رو الکی به دستم میگیرم و به صفحه هاش خیره نگاه می کنم اما نمیخونمش. اما کتاب گوش می دم. میگردم و صوتی هر کتابی که یه روزایی عاشقش بودم رو پیدا می کنم گوش می دم. مدام گوش می دم و عشق میکنم. 

واحد موسیقی دارم میخونم و عشقی که از لحظه لحظه گذشتنِ هفدهمین سال زندگیم توی این کلاس دارم، غیر قابل توصیف هست. 

خیلی از دوستام بزرگ شدن یا بهتر بگم "آدم بزرگ" شدن. سخته واسم فهمیدنشون. سخته واسم دنیاشون. سخته واسم قبولِ تغییراشون

*

تو یه فضای کاملا غرب زده ی غیر ایرانی، بین یه سری دوست که اگر هم فارسی صحبت کنن تو رو اونقدر ها که باید به ایران نزدیک نمی کنن، میون همهمه ی تمام معلم هایی که هیچ وقت من رو نخواهند فهمید، یک معلم ایرانی دارم. هیچ چیزی مثل چنین اتفاقی نمیتونه من رو در چنین شرایطی آروم کنه... یک چیزی مثل آب روی آتیش. یه معلمِ ایرانی! یه کسی که تو بهبهه ی ویالوگ های انگلیسیت، بپری و بری باهاش فارسی صحبت کنی... آرررره

 

۲۶ دی ماه ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط س ا ی ه  | 

از سه شنبه هی می آیم بنویسم ، هی نمی توانم شروع کنم.

هی این چند روزه می آیم بگویم نه ، نمی روم! هی دوباره میگویم اشتباه می کنم و هی نمی گویم!

هی می آیند به من می گویند در آنجا می درخشی ، خودت را پیدا می کنی ، بزرگ می شوی و تجربه ی خوبیست و لازم ، هی من قبول می کنم و هی می گویم آنها از کجا اینقدر مطمئن اند؟ ... ناهید ، مگر هر اطمینانی نمی لنگه؟

توی این شلوغی های هفته ی آ خ ر ، در این نوشته های ا خ ی ر ، چیدن کنار هم حروف "آ خ ر ی ن" و ساختن کلمه ی "آخرین" برایم عذاب آور است و البته زیاد گفته می شود. همین کلمه ی وحشتناک که گفتن اش ، اشک را بدون استثنا به چشمانم هدیه می کند. آخریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بار ...

باور نمی توانم بکنم ر ف ت ن را ...

و می ترسم ... از اینکه این "ما همیشه برای هم می مانیم" ها و این "فراموشت نمی کنم" ها شعار باشد ! از این که "از دل برود هر آنکه از دیده برفت " های آدم های بی احساس اطرافم به حقیقت برسد! چند وقت دیگر ...

باور نمی کنم که آخرین باری است که با دوستانم ، با هم هستیم و در یک مدرسه پایمان را می گذاریم و سر یک کلاس درس می نشینیم و از یک امتحان مشخص هممان نمره ی کم می گیریم!

سه شنبه وقتی حرف از دوست پیدا کردن بود حتی نتوانستم به آن فکر کنم. همش ذهنم به سراغ این می رفت که واقعا چطور می توانم آنجا "دوست" پیدا کنم!؟

و هی به این فکر می کنم که دلم برای سارا و سبا و سپیده و ساناز و مهشید تنگ می شود و همچنین برای آن یکی صبا که صمیمی ترین دوستم بود! و به شدت برای نسترن و پانیذ.

با خودم حرف می زنم و هی لباس هایم را زیر و رو می کنم برای گذاشتن در چمدان. لباس هایی که بعضی هایشان را یک بار هم نپوشیده ام و بعد از آن می روم جلوی کتاب خانه ام می نشینم و برای دقایقی مات و خیره به آن نگاه می کنم!

و هی حرف های دیشب را یادم می آید که همه ، چه طور تحسین ام می کردند و با هم می گفتند که کارت درست است .. همان کسانی که روزی قرار بود که "هیچ وقت" از هم جدا نشوند و حالا همشان ...

و هی حرف های سه شنبه که "خوش حالم قانع شدی و ..." ! چه کسی گفته من قانع شده ام؟ راستش نه زور شده ام ، نه قانع ...

و هی تا می آیم بنویسم به ذهنم می رسد که "نوشته هایت شخصی است کمی ..." و بعد هی با خودم هزار بار می گویم "من دو ماه است نمی دانم چه می نویسم ، چه برسد به این که فکر کنم چه طور است ... و هی می گویم وقتی حالت بهتر شد حتما رویش فکر می کنی سایه!"

و به دیدار کسانی می روی که خیلی وقت است از آن ها خبری نداری و سیل احساسات آنها که چقدر بزرگ شدی سایه! و این که تو اگر بروی کاملا تغییر می کنی و خاله ام که می گوید "تو فقط بیا اینجا ..."

و این که زنگ بزن به فلانی هم خبر بده که رفتنی شده اید ...

و این که کلی فکر کن که چطور به نسترن و پانیذ بگویی که می خواهی بروی و بعد از کلی فکر کردن و زنگ زدن و با نسترن صحبت کردن ... سیل فحش و ناسزا هست که از طرف او به تو گفته می شود و تو که نمی دانی چه باید بگویی و به او حق می دهی که ناراحت باشد و او برای تو گریه می کند و تو ... 

و از آن طرف کتاب های زبان و اصطلاحات انگلیسی ای که بر روی کاغذ نوشته ای و هی باید مرورشان کنی که آنجا که می روی بتوانی دو کلمه هم حرف معلم را بفهمی!

و هی تعداد کاغذ هایی که در آن ها چیز هایی که باید ببری را یادداشت کرده ای بیشتر می شود و همچنین کار هایی که باید بکنی ...

و می شود که دو شب پشت سر هم نخوابی و از سر کلاس زبان بروی کلاس جامعه شناسی و بعد از آن خانه ی دوستت - که شب آنجا می مانی و تا صبح نمی خوابی - و بعدش صبح زود مدرسه و تا ۴ آنجا بودن و بعدش هم که دوباره خانه ی دوست دیگرت و بعد از آن هم تا ساعت ۴ صبح خانه ی یکی از آشنایان و ...

و بعد خودت می شوی با خودت و فقط می گویی "کی می شود که من بعد از سه ماه دوباره استراحت کنم؟" و یاد حرف معلم ات می افتی که می گفت "اگر جای شما بودم خیلی خوشحال بودم که تابستان می شود. تابستانی که برای خودم است. خود خودم!"

و هی با خودت کلنجار می روی که حالا که می خواهی بروی ، آن کاری را که مدت هاست منتظر اش هستی انجام دهی ...

و هی موبایل ات زنگ می زند که "ای بی معرفت ... چیز هایی شنیده ام ... داری می روی؟"

و هی دوست داری که بتوانی دوام بیاوری و بتوانی تحمل کنی و دلت کم تر تنگ شود و موفق شوی و فکر این که بر می گردی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط س ا ی ه  |