از سه شنبه هی می آیم بنویسم ، هی نمی توانم شروع کنم.
هی این چند روزه می آیم بگویم نه ، نمی روم! هی دوباره میگویم اشتباه می کنم و هی نمی گویم!
هی می آیند به من می گویند در آنجا می درخشی ، خودت را پیدا می کنی ، بزرگ می شوی و تجربه ی خوبیست و لازم ، هی من قبول می کنم و هی می گویم آنها از کجا اینقدر مطمئن اند؟ ... ناهید ، مگر هر اطمینانی نمی لنگه؟
توی این شلوغی های هفته ی آ خ ر ، در این نوشته های ا خ ی ر ، چیدن کنار هم حروف "آ خ ر ی ن" و ساختن کلمه ی "آخرین" برایم عذاب آور است و البته زیاد گفته می شود. همین کلمه ی وحشتناک که گفتن اش ، اشک را بدون استثنا به چشمانم هدیه می کند. آخریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بار ...
باور نمی توانم بکنم ر ف ت ن را ...
و می ترسم ... از اینکه این "ما همیشه برای هم می مانیم" ها و این "فراموشت نمی کنم" ها شعار باشد ! از این که "از دل برود هر آنکه از دیده برفت " های آدم های بی احساس اطرافم به حقیقت برسد! چند وقت دیگر ...
باور نمی کنم که آخرین باری است که با دوستانم ، با هم هستیم و در یک مدرسه پایمان را می گذاریم و سر یک کلاس درس می نشینیم و از یک امتحان مشخص هممان نمره ی کم می گیریم!
سه شنبه وقتی حرف از دوست پیدا کردن بود حتی نتوانستم به آن فکر کنم. همش ذهنم به سراغ این می رفت که واقعا چطور می توانم آنجا "دوست" پیدا کنم!؟
و هی به این فکر می کنم که دلم برای سارا و سبا و سپیده و ساناز و مهشید تنگ می شود و همچنین برای آن یکی صبا که صمیمی ترین دوستم بود! و به شدت برای نسترن و پانیذ.
با خودم حرف می زنم و هی لباس هایم را زیر و رو می کنم برای گذاشتن در چمدان. لباس هایی که بعضی هایشان را یک بار هم نپوشیده ام و بعد از آن می روم جلوی کتاب خانه ام می نشینم و برای دقایقی مات و خیره به آن نگاه می کنم!
و هی حرف های دیشب را یادم می آید که همه ، چه طور تحسین ام می کردند و با هم می گفتند که کارت درست است .. همان کسانی که روزی قرار بود که "هیچ وقت" از هم جدا نشوند و حالا همشان ...
و هی حرف های سه شنبه که "خوش حالم قانع شدی و ..." ! چه کسی گفته من قانع شده ام؟ راستش نه زور شده ام ، نه قانع ...
و هی تا می آیم بنویسم به ذهنم می رسد که "نوشته هایت شخصی است کمی ..." و بعد هی با خودم هزار بار می گویم "من دو ماه است نمی دانم چه می نویسم ، چه برسد به این که فکر کنم چه طور است ... و هی می گویم وقتی حالت بهتر شد حتما رویش فکر می کنی سایه!"
و به دیدار کسانی می روی که خیلی وقت است از آن ها خبری نداری و سیل احساسات آنها که چقدر بزرگ شدی سایه! و این که تو اگر بروی کاملا تغییر می کنی و خاله ام که می گوید "تو فقط بیا اینجا ..."
و این که زنگ بزن به فلانی هم خبر بده که رفتنی شده اید ...
و این که کلی فکر کن که چطور به نسترن و پانیذ بگویی که می خواهی بروی و بعد از کلی فکر کردن و زنگ زدن و با نسترن صحبت کردن ... سیل فحش و ناسزا هست که از طرف او به تو گفته می شود و تو که نمی دانی چه باید بگویی و به او حق می دهی که ناراحت باشد و او برای تو گریه می کند و تو ...
و از آن طرف کتاب های زبان و اصطلاحات انگلیسی ای که بر روی کاغذ نوشته ای و هی باید مرورشان کنی که آنجا که می روی بتوانی دو کلمه هم حرف معلم را بفهمی!
و هی تعداد کاغذ هایی که در آن ها چیز هایی که باید ببری را یادداشت کرده ای بیشتر می شود و همچنین کار هایی که باید بکنی ...
و می شود که دو شب پشت سر هم نخوابی و از سر کلاس زبان بروی کلاس جامعه شناسی و بعد از آن خانه ی دوستت - که شب آنجا می مانی و تا صبح نمی خوابی - و بعدش صبح زود مدرسه و تا ۴ آنجا بودن و بعدش هم که دوباره خانه ی دوست دیگرت و بعد از آن هم تا ساعت ۴ صبح خانه ی یکی از آشنایان و ...
و بعد خودت می شوی با خودت و فقط می گویی "کی می شود که من بعد از سه ماه دوباره استراحت کنم؟" و یاد حرف معلم ات می افتی که می گفت "اگر جای شما بودم خیلی خوشحال بودم که تابستان می شود. تابستانی که برای خودم است. خود خودم!"
و هی با خودت کلنجار می روی که حالا که می خواهی بروی ، آن کاری را که مدت هاست منتظر اش هستی انجام دهی ...
و هی موبایل ات زنگ می زند که "ای بی معرفت ... چیز هایی شنیده ام ... داری می روی؟"
و هی دوست داری که بتوانی دوام بیاوری و بتوانی تحمل کنی و دلت کم تر تنگ شود و موفق شوی و فکر این که بر می گردی ...